چه رسمی دارد این هستی جهان یکسر نمی ارزد
فقط یک بار دلدادم ولی دلبر نمی ارزد
غلام روی او بودم نشانش حلقه گوشم
خدایا شاهدم هستی که این سرور نمی ارزد
مرا پرواز با عشقت به رویا آرزو بودم
ولی پرواز رویایی چنین بی پر نمی ارزد
به عشقت سر سپردم من ولی دل در بر خالق
همه نفرین به تو فانی که دل بی سر نمی ارزد
چرا می گردی ای چشمم که را می گردی ای چشمم
به آن مقصود دیروزت دگر منگر نمی ارزد
به چشمانم بیاموزم به رویت خویش بربندد
که سیر چهره ناکس به خواب اندر نمی ارزد
تمام باده و مستی تو بودی در همه عمرم
ولی افسوس آن عمرم ...به یک ساغر نمی ارزد
چه شبهایی که در هجرت به سر شد با غم و گریه
ولی هیهات آن شبها ....شبی دیگر نمی ارزد
به درگاه خدا یک شب شکایت کردم از جورت
صدا آمد که آن بی دل به چشم تر نمی ارزد
اگر گل بودی از این پس به گلزاران سپارم دل
که ناز چشم مخمورت به ناز خر نمی ارزد
مرا عمری تو سوزاندی به عشق فانیت ناکس
خدایا سوختن دیگر به این آذر نمی ارزد
تمام شعر و شورم را به پای تو هدر کردم
چه دیر این را بفهمیدم که گوش کر نمی ارزد
جهان با تو سخن دارم چه بد شد آخر کارم
وصال اینچنین یاری بکن باور نمی ارزد
به آن دلبر بده دل را که جااااان را پیشکش آرد
که قدر قلب پاکت را از این کمتر نمی ارزد
به رقص دست مجنونم همه جوهر شود شعری
((حریفا)) شعر آن بیدل به این جوهر نمی ارزد
نوع مطلب :
برچسب ها :